|
زيباي هستي بخش گاه نوشته هاي محمد فرجي
| ||
|
آرامش داشته باشید و ساکت بنشینید.
1- در متن زیر C را پیدا کنید. از مکان نمای موس استفاده نکنید. OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO COOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO 2- اگر درمتن بالا C را پیدا کردید، حالا 6 را پیدا کنید. 9999999999999999999 9999999999999999 9999999999999999 9999999999999999 9999999999999999999 9999999999999999 9999999999999999 9999999999999999 9999999999999999999 9999999999999999 9999999999999999 9999999999999999 9999699999999999999 9999999999999999 9999999999999999 9999999999999999 9999999999999999999 9999999999999999 9999999999999999 9999999999999999 9999999999999999999 9999999999999999 9999999999999999 9999999999999999 3- حالا حرف N رابیابید. MMMMMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMMMMMMMMMMMM MNMMMM MMMMMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMM MMMMMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMM MMMMMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMM MMMMMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMM این یک شوخی نیست. اگر قادر بودید که این سه تست را پشت سر بگذارید، شما دیگر هیچ وقت نیاز به دکتر اعصاب و روان نخواهید داشت. مغز شما عملکرد خوبی دارد و ازبیماری آلزایمر در امان خواهید بود [ پنجشنبه ششم بهمن 1390 ] [ 18:14 ] [ محمد فرجي ]
[ ]
و چه غمناک ترين شبي است امشب در امشب شبی که عالم هستی می رود تا ملکوتی ترین انسان روی زمین را از این دنیای خاکی بدرقه کند و به عالم جاويدان رهسپار و در امشب شبي که ماه صفر در آخرين روزهاي خودش شرمنده است از اينکه شاهد عروج عزيزترين بنده خدا است و در امشب شبي که علي و زهرا و فرزندانش تنها وغريبانه مهمان خانه امين ترين انسان روي زمين هستند که براي رسيدن به معبودش لحضه شماري مي کند، صداي کلوم درب آن پاکترين و بي آلايش ترين منزل روي زمين، به صدا در مي آيد و اين صداي فاطمه ست که ندا مي دهد کيستي و از آن سوي درب ندا مي آيد که به ملاقات رسول برحق خدا آمدم و اذن دخول مي خواهم و فاطمه مي گويد که امين الله حال مساعدي ندارد و از وي مي خواهد که برود اما اين پرسش و پاسخ و اجازه خواستن براي ورود، مرتبه دوم و سوم هم تکرار مي شود و زماني که براي چهارمين بار فاطمه مي خواد که خواست سه مرتبه قبل را تکرار کنن رسول خدا خطاب به او مي گويد اي دخترم آنکس که پشت در است براي داخل شدن به هرخانه اي از کسي اجازه نمي گيرد اما بدان تو چقدر نزد خداوند عزيزي که برادرم عزرائيل براي ورود به خانه من از تو اجازه مي خواهد. برو و در را بگشا تا او آيد و جانم ستاند که در عالم ملکوت آن زيباي هستي بخش بي صبرانه منتظر من است .اما شايد بپرسي که چرا علي نرفت تا درب را گشايد، و جواب اين است که سر مبارک رسول خدا بر دامان علي بود و آن دو در آخرين لحظات حضور دنيوي مشغول نجواي عاشقانه بودن، دلدادگي عاشق و معشوق که وصفش در کلام نگنجد. و در امشب شبي آمد آن مالک الموت و خود نيز خجل از ملاقات، اما چه کند که مامور است و بايد به تکليف عمل کند. و رسيد آن زمان که نبايد مي رسيد. و رسيد شبي که صبحش براي حسن و حسين پربود از دلتنگي و اندو و اگر نبود اميد فرداي که خود نيز در محضر جدشان حاضر مي شدن، تحمل اين فراق جانکاه بود و طاقت فرسا. پس خدايا ما را هم نصرتي ده تا زماني که در محضر مبارک آن حضرت حاضر مي شويم خجل و سرافکنده نباشيم. و بگير دستمان را براي نجات از آتش دوزخ که حقا سخت آتشي است و سوزاننده . پس خدايا به حق آن امين ترين رسولت ما را از آتش دوزخ مصون بدار. آمين يا رب العالمين
[ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 10:20 ] [ محمد فرجي ]
[ ]
صداي زنگ غافله اي مي آيد و .... صدای زنگ کاروان سکوت درد آور بیابان را بر هم میزند ،آفتاب پرده کجاوه را کنار میزند ، همه جا روشن می شود ، آری همین سرزمین بود ، به خوبی یادش می آید ، سرزمین جدائی و سکوت . خدا را شکر که آن همه درد و غم پایان یافت ، چه حس غریبی است حس رسیدن ، و چه زیباست دیدار زینب با حسین ، دیداری سراسر شگفت ، دیداری به وسعت عشق ، دیداری به وسعت سپیدی موی زینب ، دیداری به وسعت دوری سر از تن ، آری شاید معنای عشق همین باشد :دوری سر از تن .
بوی عطر سیب آفتاب را وادار به طلوع میکند ، طلوعی به تیرگی غروب ، هنوز آثار ظلمت وتیرگی شب بر بدن آفتاب باقی است .حسین !؟ حسین جان ، کجائی عزیز خواهر ، دلم از فراغت پاره پاره شد ، کجائی برادر ؟ ببین چه قدر شکل مادر شده ام ، خوب می دانم چه قدر مادر را دوست داری ، به یاد داری نگاه مهربان مادر را شبهائی که با عطش از خواب میپریدی و میگفتی تشنه ام مادر ، تشنه ! راستی برادر ! کسی برایت آب آورد ... حسین جان ، به خدا روی گفتن ندارم ! زینب امانت دار خوبی است ، اما چه می شود کرد که زهر نگاه کودکان شامی کشنده است . یادگارت را در سرزمین اسارت به یادگار گذاشته ام ، دیگر زمان جدایی پایان یافته .... پایان از قبورهمه شهدا بوی سیب می آید ، مگر یک قبر کوچک که امانتی بزرگ را در بر دارد ! امانتی به شیرینی لبخند کودکان حسین علیه السلام ، مثل اینکه زائر این قبر متفاوت است ، آری درست است اینجا بوی یاس می آید ، زائر این قبر آسمانی است ، آسمانی با گوشه ای خاکی . و چه نسبت قریبی است ، نسبت یاس و عباس... زینب سلام الله علیها زمزمه هنگام جدائی را به یاد می آورد : چون چاره نیست می روم و می گذارمت
ای پاره پاره تن به خدا می سپارمت [ جمعه بیست و سوم دی 1390 ] [ 7:50 ] [ محمد فرجي ]
[ ]
وصف زندگي شب آرامي بود زنده یاد سهراب سپهري
[ دوشنبه دوازدهم دی 1390 ] [ 11:56 ] [ محمد فرجي ]
[ ]
چند نکته آموزنده [ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ] [ 10:57 ] [ محمد فرجي ]
[ ]
داشتم پَ نَه پَ می نوشتم یکی از همکارا دید وگفت: اینا رو تو نوشتی؟ بابام داشت می رفت نونوایی، دیدمش گفتم بابا می خوای بری نون بگیری؟ مامانم صدام زد وگفت: بچه بیا برو تخم مرغ بخر . گفتم می خوای غذا درست کنی داشتم با سرعت از راه پله پایین می رفتم، همسایه دید وگفت: عجله داری با این سرعت میری؟ خوابیده بودم یه هو پسرم اومد بالا سرم و داد زد و گفت بابا خوابی؟ ساعت 6 غروب اومدم خونه همسرم میگه الان اومدی؟ زنگ زدم پیتزا فروشی سفارش پیتزا بدم، یارو میگه آقا پیتزا می خوای؟ ماشین همسایه خاموش شده بود رفتم هلش بدم. می گم حسین آقا بزار تو دنده. رفتیم باغ وحش پسرم رفته کنار قفس شیر میگه بابا این شیره؟ داشتم حلیم هم میزدم پسر داییم رسیده و میگه داری حلیم میزنی داشتم تو پارک می دویدم رفیقم دیده می گه داری ورزش می کنی با خونواده رفتیم باغ وحش جلوی قفس گوره خر رسیدیم دختره میگه بابا این گوره خره؟ داشتم راه پله رو جارو میزدم همسایه رسیده می گه شما داری جارو می کنی رفتم داروخانه به داروخونه چی می گم کرم جی داری ؟ میگه برا ترک پا می خوای ؟ تا پَ نهَ پَ ای دیگه [ شنبه نوزدهم آذر 1390 ] [ 19:15 ] [ محمد فرجي ]
[ ]
غربت عاشورا بردلم سنگيني مي کند راستي که عاشورا روايتي غريبه. روايتي که هرسال چند روز مونده به اومدنش انگار تمام غمهاي عالم رو دلم سنگيني مي کنه و اين حس غليظ و غليظ تر مي شه و بعد هم فراموش مي شه تا سال بعد. روايتي که منو به ياد دوران کودکيم ميندازه ، روايتي که شباي سرد زمستون با کوچه هاي پر از برف و يخ زده رو به خاطرم مياره که ته هيات زنجير ميزديم و هر دست رو که عوض مي کرديم اون يکي دستو ها مي کرديم تا کمي گرم بشه و بتونيم سنگيني زنجير رو رو دوشمون بکشيم. اما هر شب که به عاشورا نزديکتر مي شديم شور و اشتياقمون براي رفتن به هيات و زنجيرزني بيشتر و بيشتر مي شد ، اونم تو اون شبهاي سردِ سردِ سرد . و اين اشتياق هر سال بيشتر مي شد. اما حالا که بزرگ شديم و به قول معروف واقعيت محرم و عاشورا رو بيشتر درک کرديم نيمدونم چرا تو اين ايام احساس غربت مي کنم و هرچي به ايام تاسوعا و عاشوراي حسيني نزديکتر مي شيم اين حس غريبتر مي شه . نمي دونم، شايد مال اينه که دنياي مادي جلو چشمامونو گرفته. شايد فکرمي کنيم فلسفه عاشورا رو خوب درک کرديم و ديگه فول شديم و يا هزار دليل ديگه. اما اينو خوب مي دونم ديگه اون عزادار کوچلويي نيستيم که توگرما و سرما براي رسيدن عاشورا سر از پا نمي شناختيم و شور و حال ديگه اي داشتيم. و فکر مي کنم اين حس غريب در اين ايام که هي با نزديک تر شدن با عاشورا بيشتر مي شه، بخاطر اين پرده مادي ست که جلوي چشامو نو گرفته. بغض گلوم رو گرفته و ديگه نه ميتونم بنويسم و يا فکر کنم. اما کلام آخر ... خدايا عاشورا رو از ما نگير، خدايا دلمون رو حسيني کن و غيرتمون رو عاشورايي، خدايا پردهاي غفلت رو از ديدگان دلمون کنار بزن تا آسمان آبي رو ببينيم و ابرهاي سياهي رو از خودموم دور کنيم . و خدايا مهدي(عج) حسينمون رو برسون که بد جوري دلتنکشيم. [ جمعه یازدهم آذر 1390 ] [ 10:31 ] [ محمد فرجي ]
[ ]
روايتي از بزرگترين وشگفت انگيزترين حمله هوايي با فانتوم ايران در طول جنگ همواره از پشتيباني اطلاعاتي و تکنولوژيکي غرب محروم بود و اغراق نيست اگر اين عمليات را که در زمان خود بهت و حيرت بسياري از کارشناسان نظامي غرب را موجب شده بود يکي از شگفت انگيزترين و قاطعترين نبردهاي هوايي جهان بدانيم. ادامه مطلب [ شنبه پنجم آذر 1390 ] [ 13:48 ] [ محمد فرجي ]
[ ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||